همسر آینده ام!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از
من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما
بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که
وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول
هتل ندهیم!
اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا
آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب
باشد!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا
بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!
اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق
بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمیشود!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می
خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟!
اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره....
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا
بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است !
اتل، متل، توتوله / گاو حسن چهجوره؟
نه شیر داره نه پستون
شیرشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزی
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین
** شعر فوق بنابه دلایل زیر، قابلیت دریافت مجوز چاپ ندارد: **
عدم رعایت قواعد ادبی: هر انسان بالغی متوجه این مساله میشود که دو کلمه توتوله و چهجوره همقافیه نیستند و به همین دلیل کل شعر زیر سوال میرود ...
وابستگی به اجانب: گاو حسن خواننده را به یاد فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی میاندازد و چون مهرجویی از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهیونیزم است به نظر میرسد که شاعر این شعر نیز با وی همدست میباشد.
- بدآموزی: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزی بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نیز تحریک احساسات و عواطف و باقی چیزهای ملت همیشه در صحنه میشود.
نشر اکاذیب: شاعر میگوید گاو حسن شیر ندارد در حالیکه در بیت بعدی از صادرات شیر این گاو به هندوستان حرف میزند. گاوی که شیر ندارد چگونه شیرش را به هندوستان صادر میکنند؟
- بیتوجهی به منافع ملی: هندوستان در پرونده هستهای کشورمان بارها نامردی کرده است. بنابراین شاعر موظف است به جای صادرات شیر به هندوستان، آن را به برادرانمان در و نزوئلا، فلسطین و لبنان تقدیم کند.
اقدام علیه امنیت ملی: ستاندن یک زن کردی و گذاشتن یک اسم ترکی روی آن (عمقزی)، باعث تحریک قومیتها و اخلال در امنیت ملی میشود.
- تشویق به بیحجابی: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روی سر در حالیکه چادر تنها نوع حجاب محسوب میشود، مصداق ترویج بد حجابی است.
علیرغم تمامی ایرادات وارده، از آنجاییکه دغدغه اصلی ما آزادی بیان و اندیشه است ,, لذا
تصمیم گرفتیم مجوز نشر شعر مذکور را با تغییراتی اندک! صادر کنیم:
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
اتل، متل، زباله / گاو قلی باحاله!
هم شیر داره هم آستین
شیرشو بردن فلسطین
بگیر یک زن راستین
اسمشو بزار حکیمه / چادرشم ضخیمه
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین! ![]()
بر اساس یه تحقیق ، ۵ سوال وجود داره که خانومها بهتره از مردها نپرسند! چون اگه جوابهاشون مبنی بر حقیقت داده بشه شر به پا میشه!! ... البته اون چیزی که از متن خیلی تابلو هستش اینه که اصل مطلب خارجی بوده و یه آدمک بیکاری ترجمه اش کرده .
این ۵ سوال عبارتند از:
۱- به چی فکر می کنی؟ ... ۲- آیا دوستم داری؟ ... ۳- آیا من چاقم؟ ... ۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟ ... ۵- اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟
برای مثال:
>>> ۱- به چی فکر می کنی؟
جواب مورد نظر برای این سوال اینه: “عزیزم! از اینکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به این فکر می کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتنی و متفکر و با شعور و زیبایی هستی و من چقدر خوشبختم که با تو زندگی می کنم.“ ... البته این جواب هیچ ربطی به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به یکی از موارد زیر فکر می کرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقی!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بمیری پول بیمه ات رو چطوری خرج کنم؟
یه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترین جواب رو به این سوال داده... اون گفته: “اگه می خواستم تو هم بدونی به جای فکر کردن ، درباره ش حرف می زدم!“ ...
>>> ۲- آیا دوستم داری؟
جواب مورد نظر این سوال “بله“ است! و مردهایی که محتاط ترند می تونن بگن: “بله عزیزم!“ ... و جوابهای اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اینطور باشه!
ب) اگه بگم بله ، احساس بهتری پیدا می کنی؟
ج) بستگی داره که منظورت از دوست داشتن چی باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کی؟ ... من؟!
>>> ۳- آیا من چاقم؟
واکنش صحیح و مردانه نسبت به این سوال اینه که با اعتماد به نفس و تاکید بگین “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنین! ... جوابهای اشتباه اینها هستند:
الف) نمی تونم بگم چاقی... اما لاغر هم نیستی!
ب) نسبت به چه کسی؟!
ج) یه کمی اضافه وزن بهت میاد!
د) من چاق تر از تو هم دیدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم به بیمه ات فکر می کردم!
>>> ۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟
“اون دختره“ در اینجا می تونه یه دوست قبلی یا یه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردین و یا هنرپیشه ء یه فیلم باشه... در هر حال جواب درست اینه که: “نه! تو خوشگلتری!“ ... جوابهای غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو دیگه ای خوشگله!
ب) نمی دونم اینجور موارد رو چطوری می سنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصیت بهتری داری!
د) فقط از این بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم راجع به رژیم لاغریت فکر می کردم!
هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! اين بود انشاي من
سوال:خيلي دلم ميخواهد بفهمم وقتي درجمعي هستم وكسي مخفيانه ميگوزد آن فردكيست؟آياراهي براي پيدا كردن فرد گوزوك هست؟
پاسخ:بله،راههاي مختلفي وجوددارد:
۱.هميشه بخاطرداشته باشيددربين مثلا يكنفر خوش تيپ ويك نفر باتيپ نه چندان جالب آنفردخوش تيپ است كه ميگوزدوميخواهد گناه رابه گردن آن يكي بياندازد.اصولا افراد خوش تيپ دركناركساني مي ايستند كه اگرگوزيدندهمه فكركنند كناريشان است.
۲.بچه هاهم ناخودآگاه ميگوزند پس اگردربين شما بچه اي است احتمال گوزيدن اوهم زياداست.
۳.بعضي افرادهم وقتي ميگوزند خنده شان ميگيردپس اگر ديديدبوي بدي آمدو فردي دائم ميخنددياسرفه ميكندگوزوك اوست.
۴.البته اين مساله هم وجوددارد كه اگربه خودت فشاربياوري تانگوزي،صداي شكمت بلندميشودومسلما اگرديديد بويي آمدو قبل ازآن هم يك نفر شكمش بسيارصداداده بودمشخص است كه گوزوك اوست.
۵.موقع گوزيدن ممكن است صدايي بلند شود.فردگوزوك بايدآن صدارا طبيعي كند.پس اگرديديد فردي كفشش رابه زمين ميزند ياموقع راه رفتن پايش رابه زمين ميكشد اواست كه گوزيده.
سوال:ميخواستم بدانم چراشيخها هميشه دربالاي منبر وبالاترين پله مي نشينند؟
پاسخ:چون درآنصورت بهترميتوانند قسمت زنها رانگاه كنند
بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند .
بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است .
بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .
در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .
کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق .
کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .
بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد
بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .
کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست .
بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .
معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد...
اميـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد .
و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای
فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام
ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری يا ايها العزيز انا فــی آتش
العـشق کمثـل الماهيتابه ميـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم ,
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر
و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !
الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجاننی و
بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی چشماننا
لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بيــــدارون و گريـــــه زارون
فی هجرک .
انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير
فدای بدن ابيضت بشود !
بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده
و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .
" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو !
يعنـــی وق وق !
ميـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !
انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من
العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه
العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! يعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک
خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!!
انا ديـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی
خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة
العاشقانة بـرای انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن
الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!
آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون
الجوان الضعيف الخفيف الکثيف !
ميرزا عبد الزيرشلواری !
خواهران عزیز در صورتی که از نرم افزار فاسد یاهو مسنجر استفاده می کنید حتما با این صحنه زشت آشنا هستید،بله این در خواست بی شرمانه ای است که بدون در نظر گرفتن شرعیات برای شما فرستاده می شود:


این نرم افزار که در نوع خود بی نظیر است بر روی یاهو مسنجر شما نصب شده و در هنگام دریافت کردن پیغام به آنالیز آن می پردازد.
در صورتی که پیغام دهنده پسربوده و در لیست شما موجود نباشد از بر قراری ارتباط جلوگیری خواهد شد
بانک اطلاعاتی این نرم افزار به صورت خود کار به مرکز امر به معروف و نهی از منکر منطقه متصل شده و نرم افزار را به روز می کند!
از قابلیت های مهم این نرم افزار انعطاف پذیری آن است که در قسمت پائین به برخی از آنان اشاره می شود:

در تصویر بالا شما تنظیمات مربوط به سیستم نامحرم یاب خود کار را مشاهده می فرمائید.برنامه این امکان را برای خواهران عزیز فراهم می آورد تا در صورت یافت شدن نامحرم به صورت خودکار صیغه محرمیت توسط نرم افزار جاری شود و آی دی مورد نظر به لیست دوستان اضافه گردد!

در قسمت بالا طبق تنظیمات پس از یافتن نامحرم صیغه جاری شده و سوال "آیا وکیلم؟" از کاربر پرسیده می شود.
این نرم افزار که تا سال آینده قابل بهره برداری خواهد بود یکی دیگر از مشت های محکمیست که به دهان آمریکا کوبیده می شود
برای خواندن مطالب پیشین شامل اس ام اس و جوک و......وارد آرشیو مطالب پیشین شوید
ادامه مطلب
همه چيز از وقتي شروع شد كه به دنيا آمدم. اولين بار وقتي دكتر با دستهاش منو از شكم مادرم در آورد و دو تا زد در كونم به جاي گريه گفتم:آخ كس كش!!
دكتر يك لحظه جاخورد.اما بعد فكر كرد يكي از پرستارهاست و منو زمين گذاشت و بعد از دعوا اونو از اطاق عمل بيرون كرد. يعني چي؟ چه اتفاقي در مورد من افتاده بود. مگه نه اينكه يك نوزاد نميتونه فكر كنه؟ پس چطور من تمام اتفاقاتي كه در كنارم مي افتاد را ميفهميدم؟
وقتي به اطاق بچه ها رفتم. دختري كه كنارم خوابيده بود خيلي به من نگاه ميكرد و ميخنديد. با خودم گفتم نكنه كونه؟ اما نه،آخه بچه 1 روزه هم مگه كون ميشه؟ تصميم گرفتم كمي در مورد خودم فكركنم. چي شده كه من اينطوريم و اين خصوصيت رو دارم. خدايا داشتم ديوونه ميشدم. آخرين چيزي كه به يادم مي اومد اين بود كه من يك زن را داشتم ميكردم. آخه پس چطور سر از اينجا درآورده بودم. نكنه مثل بعضي از بچه ها كه از پدر و مادرشون بعضي مريضيها را به ارث ميبرند من از پدرم عقلشو به ارث بردم. يعني همچين چيزي ممكنه؟
دكتر به داخل اطاق اومد. به خودم گفتم:اگر باهاش صحبت كنم ممكنه بترسه. اما واقعا چاره ديگري هم داشتم؟ داشتم از شدت ترس به خودم ميشاشيدم. نه نبايد اينكارو بكنم. نه،آخه زشته ،ولي...........آخيش.
وقتي كارم تموم شد، متوجه دكتر شدم كه در گوشه اطاق با يكي از پرستارها مشغول بودند. دكتره سينه هاي پرستاره را توي دستهاش گرفته بود و داشت ميمالوند و پرستاره هم كير دكتره را در دست گرفته بود. نگاهي به كير خودم انداختم.اي خواهر و مادر. اي كاش اينم به ارث ميبرديم. از شانس من احساس شهوت رو به ارث برده بودم. امااز نظر جسمي هنوز يك بچه بودم. اصلا چرا بايد دكتره بتونه بكنه و من نبايد بتونم. شروع كردم به گريه تا پرستاره مجبور بشه بياد طرفم و دكتره نتونه كاري بكنه. اما اين احمقها اصلا محل نميدادند. بايد يك فكر ديگه ميكرديم. آها! نميدونستم ميتونم صداي يك مرد گنده راتقليد كنم يانه. آروم با خودم حرف زدم. نه نميشد صدام مثل موش بود. چاره اي نبود بايد با همين صدا ترتب اين دو تا را ميدادم تا ديگه اينجوري كونمو نسوزونند.
بلند داد زدم:آهاي. اين دكتره داره پرستاره رو ميكنه. هر دوشون يك لحظه ماتشون برد و به طرف ما بچه ها نگاه كردند ما كه نبوديم پس كي بود؟ پرستاره سريع شورتشو و بعد روپوش خودشو پوشيد. دكتره هم لباساشو پوشيده بود. هر دو سريع جيم كردند وآي من كيف كردم. با خودم فكر كردم چه حالي داره. ميشد از مزاياي اين ارث، خوب استفاده كرد. كمي كه فكر كردم فهميدم اين مسئله اصلا بدنيست كه خيليم خوبه.
دو روز توي اون اطاق بودم و دو تا دكتر، پرستار ديگه را هم ترسوندم. همه جا پيچيده بود كه اين اطاق جن داره و من حسابي كيف ميكردم. وقتي پدر و مادرم رو براي اولين بارديدم حس خاصي در تمام وجودم منو فرا گرفت. چه مادر مهربوني داشتم. پدرم به خودم رفته بود و خيلي هم مرد قوي به نظر مياومد. نخواستم چيزي از ماجرا به اونها بگم. حتما جا ميخوردند و شايد حسابي ناراحت ميشدند. بهرحال فرصت زيادي هنوز باقي مونده بود. مشتاق بودم تا بقيه فاميلم رو هم ببينم. از وضع ظاهري پدر و مادرم مشخص بود كه خيلي پولداريم. البته ديگه لازم نبود زياد در مورد بقيه چيزها تحقيق كنم. چون حافظه پدرم كم كم به طوركامل داشت يادم مي اومد. با اينكه هنوز خيلي كار داشت تا همه چيزها يادم بياد.شايد چند ماه.
وقتي از بيمارستان داشتيم مرخص ميشديم يكي از همون پرستارهايي كه با يكي از دكترها توي اطاق ما حال ميكردند، مسوول كارهاي ترخيص من ومادرم بود. من روي ميز خوابيده بودم و بقيه سرگرم كارها بودند. كسي حواسش به من نبود. براي همين با صداي بلند گفتم:اين پرستاره جنده است. همه به هم نگاه كردند. بعد به اطاق كناري من. يكي از پرستارها به طرف اطاق رفت و وقتي ديد كسي اونجا نيست شروع كرد به گريه كه نگفتم اينجا جن زده شده. شما نميدونيد من اون لحظه چقدر ناز ميخنديدم. بااينكه پدر و مادرم خيلي از خنده من خوششون اومده بود.
تا به خونه رسيديم تمام فاميل دور ما حلقه زدند. همه ميخواستند منو بغل كنند يا ببوسند. يكهو چشمم به يك دختر ناز7-8 ساله افتاد كه از همه بيشتر دوست داشت منو بهش بدند. دائم ميگفت پسرخاله، پسرخاله و بالا پايين ميپريد. اما هيچكس انگار نميخواست منو بغل اون بده. چون فكر ميكردند نميتونه منو بغل كنه. چه بدن قشنگي داشت يعني كي ميشد من اينو بكنم!!
دوست داشتم به بدنش دست بزنم. بايد كاري ميكردم كه بتونم برم توي بغلش. دستهامو باز كردم و به طرفش به علامت منو بغل كن دراز كردم. همه گفتند چه بچه باهوشي بعد از چند روز ياد داره با دست و پاش بگه منو بغل كن! دختر خاله ام منو گرفت كير كوچيكمو به بدنش فشار دادم. آخ كه چه حالي داشت. چقدر بدن نازقشنگي داشت. چه حالي...در همين حين بود كه زن پير همسايه مون منواز بغل دختر خاله ام گرفت... آخ لعنت به تو. ميدونستم چطور ازش انتقام بگيرم. ميدونيد چيكار كردم. يك كم فكركنيد. ... خودمو روش خجالت دادم.
بعد از چند روز دور و برم خالي شد. يك روز شنيدم كه مادرم به پدرم ميگه:چرا بچه ماگريه نميكنه؟ اون در برابر باقي بچه هاي مردم خيلي كم گريه ميكنه. فقط وقتي گشنه شه يا جيش كرده. وقتي گفت گشنه،اعصابم خورد شد. از بس شير خورده بودم داشتم ميمردم.از طرفي ميدونستم بدن من انقدر رشد نكرده كه بتونم باقي غذاها را بخورم و براي همين هيچ چاره اي به جز تحمل نداشتم.اما مادرم هم راست ميگفت من دوست نداشتم الكي گريه كنم. چون ميدونستم به اندازه كافي مادرم خسته ميشه. پس چرا اونو انقدر اذيت كنم؟ كم كم بايد به اونها ميگفتم چه اتفاقي براي من افتاده. اينطوري خيلي بهتر ميتونستند از من مراقبت كنند. بهر حال من يك بچه 1 هفته اي نبودم بلكه مغز يك آدم 27 ساله را داشتم.
در زدند و پدرم رفت كه درو باز كنه. من در بغل مادرم داشتم شير ميخوردم. از ديدن كسي كه يك لحظه دم در ظاهر شد و انگار آش نذري آورده بود حالم بهم خورد. اين زن همسايه مون منو ياد لولو خوره مي انداخت. ناخودآگاه گفتم: بازاين پيرزنه پيداش شد.... اما...من تو بغل مادرم بودم. مادرم با چشماني از حدقه درآمده به من نگاه ميكرد. باورش نميشد كه من حرف زده بودم. يعني همچين چيزي ممكنه؟اين من بودم كه حرف زده بودم؟ آروم منو كناري گذاشت و عقب عقب رفت. پدرم اومد و پرسيد:چيه عزيزم،چي شده؟ مادرم با تعجب گفت:بچه مون، اون حرف ميزنه. پدرم گفت:چي داري ميگي. حتما خيالاتي شدي. بچه كه حرف نميزنه. اما مادرم گفت:نگاش كن. اون حرف زد، حرف زد، باور كن با همين دونا چشمام ديدم. باورم نميشه. اما آخه چطور؟... ميدونستم كه الآن وقتشه تا به اونها بگم چي شده. براي همين گفتم:آره بابا من حرف ميزنم. هر دو آروم عقب عقب رفتند و مادرم يكهو نشست و جالب اينجا بود كه اين پدرم بود كه غش كرد.
اونروز همه ماجرا رو براي اونها تعريف كردم. پدر و مادرم اول باورشون نميشد كه اين منم كه دارم حرف ميزنم اما بعد كه متوجه شدند خيلي گريه كردند. مادرم فكر ميكرد اين مساله حتما به ضرر من تموم ميشه و ميگفت:اي كاش يك پسر معمولي بودي تا يك بچه نابغه، پدرم كه فقط مات بود و گوشه اي رو نگاه ميكرد و آروم اشك ميريخت. از نظر خودم اين مساله اشكال نداشت و حتي خوب هم بود. اما نميدونم چرا اونها اينطور فكر نميكردند. از اونروز به بعد مراقبتها از من بيشترشد . قدغن كرده بودندكه من جلوي كسي حرف بزنم يا كاري انجام بدم كه بقيه متوجه بشند من ميفهمم. رفتارهاي پدر و مادرم هم فرق كرده بود. مثلا ديگه جلوي من هم رو نميبوسيدند يا با هم كاري نميكردند كه جلوي من بد باشه. البته اونها نميدونستند كه من تمام خاطرات جنسي پدرم را از بچگي تا اونموقع يادمه. من حتي چيزهايي از سكس ميدونستم كه مادرم نميدونست. پدر من يك آدم خيلي شهوتي و دخترباز بود. البته بعد از ازدواج دختربازي رو ترك كرده بود و به مادرم وفادار مونده بود. اما من اين شهوت رو به همراه شهوت خودم بيشتر داشتم. من انقدر به فكر سكس بودم كه از همه چيز يادم ميرفت. بعضي از رفتارها را هم ديگه نميتونستم جلوي پدر و مادرم انجام بدم. مثلا ديگه خجالت ميكشيدم توي شلوارم جيش كنم. با اينكه مادرم به من ميگفت هنوز بچه ام و اينكار اشكالي نداره. يكبار هم كه عمه ام به خونه مااومد و تا منو ديد گفت:دودولتو بخورم. خودم و مادرم حسابي سرخ شديم. بااينكه من خوشم اومد. ميدونيد چرا؟آخه دختر عمه ام اونجا بود.
پدر و مادرم تصميم گرفتند منو به دكتر ببرند و هر چي باهاشون بحث كردم از اين حالت خوشم مياد بهيچوجه قبول نكردند. پدرم ميگفت:دوست نداره توي خونه با بچه چند روزه اش بحثهاي سياسي بكنه و يا مادرم ميگفت شايد در 20 سالگي ديگه نخوام ازدواج كنم چون اونموقع من يك مغز 47 ساله دارم. بعد از كمي بحث قبول كردم كه به دكتر بيام اما درعوض ازشون قول گرفتم كه توي مطب دكتر اونطوري رفتار كنند كه من ميگم. وقتي به مطب رفتيم و نوبتمون شد، از پدر و مادرم خواستم كه من و دكتر را تنها بگذارند و اونها بعد از كلي بحث بخاطر قولشون مجبور شدند اينكارو بكنند. پس من را پيش دكتر بردند و بعد از اينكه دكترپرسيد:مريض كيه؟ گفتند اجازه بديد خودش بگه. و اونوقت منو تنها گذاشتند و خودشون رفتند بيرون. دكتر هاج و واج نگاهي كرد و بعد منو شروع كرد به براندازكردن. اما ناگهان كونش را بالا آورد وزرتي گوزيد. من گفتم:ببخشين جناب دكتر، اما ميشه پنجره رو باز كنيد. ميدونيد من به بوي گند حساسيت دارم.دكتر ناگهان جا خورد. طوريكه از صندلي افتاد پايين. ووقتي دوباره بلندشد گفت:بسم ا...الرحمن الرحيم. نكنه اينجا جن داره. دوباره گفتم:جناب دكتر منم ،پايينو نگاه كنيد. دكتر با نگاهي كه به من انداخت و ديد لبهام تكون ميخوره. بيشتر ترسيد انگار باورش نميشد كه بچه هم حرف بزنه. شروع كردم به حرف زدن. رنگ دكتر مثل ماست سفيد شده بود. بلند شد و به پدر و مادرم گفت:بيان تو و ازشون پرسيد:اين چرا حرف ميزنه؟ پدرم جواب داد:خوب ما هم براي همين اومديم تا اينو از شما بپرسيم. دكتر كه حالا كمي به اعصابش مسلط شده بود پشت ميز رفت و گفت:آخه همچين چيزي غير ممكنه. به قيافه اش نگاه كردم. ياد كارتون گوريل انگوري افتادم كه هر كس گوريل انگوري را ميديد اول داد ميزد:واي گوريل و بعد كم كم براش طبيعي ميشد. دكتر گفت:در تمام مدت زندگيم چيزي در اين مورد نشنيدم. پدرم شروع كرد به تعريف و گفت كه من تمام عقل اونو به ارث بردم. دكتر ماتش برده بود و گفت :بايد در اين مورد تحقيق كنه و از ماهم خواست كه اين مساله را به هر كسي نگيم. چون ممكنه براي من خطرناك باشه. اون از ما خواست كه بعدا بهش سربزنيم. وقتي از مطب دكتر بيرون اومديم پدرم تو گوشم گفت:ديدي چي گفت، نبايد به هر كسي اعتماد كنيم. از اين به بعد اين موضوع بايد بين خودمون بمونه.
يكروز به يك مهماني دعوت داشتيم. من در آغوش مادرم بودم وزنهاي ديگه را حسابي ديد ميزدم. مادرم براي چند لحظه مجبور شد بره تو آشپزخونه تا به زن صاحبخونه كمك كنه من خودمو به خواب زده بودم و براي همين من را در گوشه اي گذاشت و با خيال راحت رفت تا به كارش برسه. وقت خوبي بود تا كمي جلب توجه كنم. شروع كردم به گريه. زن كناريم تا ديد من دارم گريه ميكنم شروع كرد به آرامي منو تكون دادن و بعد بغلم كرد و شروع كرد به بوسيدنم. چه لحظاتي بود. گريه ام شديدتر شد. اونيكه بغلم كرده بود بلند گفت:مامان اين بچه كيه؟ كه كناريش گفت:پسر مينا خانومه. الآنم رفته داره به صديقه كمك ميكنه. بدش به من و بعد از اينكه منو گرفت گفت:حتما گشنه شه.عروس صغرا خانوم تازه زاييده. بهش بگيم بياد شيرش بده. وقتي عروس صغرا خانوم اومد چشم من به يك دختر 18 ساله با موهاي بور و چشمهاي عسلي افتاد. آقا آخ اين چقدر خوشگل بود. منو گرفت و اول خوب نگاهم كرد. خيلي دلم ميخواست به جاي گريه بهش ميگفتم كه خيلي خوشگله. اما جلوي خودمو گرفتم. بعداز چند ثانيه سينه هاي اناري قشنگش رو در آورد و گذاشت تو دهن من. شيرش مزه عسل ميداد ميدونستم در چه لحظاتي هستم. با دستهاي كوچكم بغلش كردم وشروع كردم به خوردن سينه هاش. دلم ميخواست اين لحظات هيچوقت تموم نشه. آخه مگه تو دنيا از اين لحظه، لحظه اي بهتر هم پيدا ميشه؟ بازبونم سينه هاش را ميك ميزدم و گاهي اوقات نميفهميدم چكارميكنم بلكه فقط سينه هاش رو گاز ميگرفتم. جيش داشتم اما نميخواستم روي اون اينكارو بكنم. حيف نبود اين لحظات رو از بين ببرم. در همين حين بودم كه ناگهان ديدم مادرم اومد. دخترك منو از بغلش به بغل مامانم داد. ناخودآگاه گريه ام گرفت و شروع كردم به گريه كردن. از همه بدم اومد آخه چرا نبايد من ميتونستم اينو بكنم. مادرم تو گوشم گفت:چيه؟چرا گريه ميكني؟ جواب دادم:جي جي اينو ميخوام. گفت:خيلي پر رو شدي، هي هيچي نميگم. فكر كردي نميفهمم چقدر داري چشم چروني ميكني؟ ديگه حاليم نميشد و شروع كردم به شاشيدن. مادرم فهميد و گفت:خاك تو سرت نه به اينكارت نه به اونكارت. و من رو جلوي همه لخت كرد و شروع كرد به عوض كردن من. همه زنها داشتند به كير من نگاه ميكردند. از شدت خوشي يك حال عجيبي داشتم. همش به انور و اونور نگاه ميكردم و از ديدن نگاه اونها به كيرم عجيب خوشم ميومد. يكي از زنها به مادرم آروم گفت:ولي عجب چيز بزرگي داره. مال باباش بايد چقدري باشه و بعد با مادرم شروع كردند به كركر خنديدن. بدبخت نميدونست كه كير من تنها جايي از بدن منه كه از بقيه بدنم بيشتر رشدداشته. دوست داشتم اون لحظات تموم نشه. اما مادرم كه انگار فهميده بود من چه حالي دارم سريع منو عوض كرد و لباسهامو بهم پوشوند. خيلي دوست داشتم دوباره بشاشم.اما چون ميدونستم مادرم برام پوشك نياورده و اگر دوباره بشاشم حتما بوميدم و اونوقت كسي ديگه منو بغل نميكنه منصرف شدم. چشمهام به سينه ها و بدن زنها بود. از خودم ميپرسيدم يعني بازم يكروز مياد كه تو همچين مجلسي باشم و از ديدن زنهايي كه اينقدر به خودشون رسيدند و سر و كون لخت جلوم ميان لذت ببرم؟ اونروز نميدونستم اما بعد فهميدم بخاطر شرايطم خيلي از اين فرصتها برام پيش مياد. اما حيف كه به علت نداشتن كير درست و حسابي نميتونم از هيچكدوم از اونها استفاده كنم.
من و پدر و مادرم تصميم گرفتيم تااز اين مساله به فاميل هيچي نگيم. بهرحال به نظر مادرم اين درست نبود كه زنهاي فاميل از من رو بگيرند يا به چشم يك بچه عجيب به من نگاه كنند. منهم با اين نظر موافق بودم بخصوص با اون نظري كه ميگفت زنها نبايد از من رو بگيرند. در اوج حال بودم، ميخوردم و ميخوابيدم و ميشاشيدم. تا دلتون بخوادهم درآغوش زنها و دخترهايي بودم كه تا منو ميديدند ذوق ميكردند و ميخواستند منو بغل كنند. مادرم هم ديگه اون حساسيت نسبت به كارهاي منو از دست داده بود و فكر ميكرد چه حالي داره كه پسرش دخترباز باشه و همش ميگفت:كي باشه برات زن بگيرم.دراوج خوشي بودم كه بابام خبر بدي به من داد:ميخوام ختنه ات كنم!!!نميدونيد چقدر ترسيدم. حافظه اي كه از پدرم در خاطرم بود از وقوع يك حادثه وحشتناك و خيلي دردناك حكايت ميكرد. ميدونستم قراره پدرم دربياد و كيرم مورد حمله وحشتناكي قرار بگيره. قرارشد بريم پيش همون دكتري كه اول جاش رفته بوديم. آخه انگار اون ختنه هم ميكرد. وقتي براي بار دوم پيش اون دكتر رفتم و سلام كردم ديدم كه برعكس ديگه ازمن نميترسه و حتي باديدن ما گفت كه مدتيست كه منتظر ما بوده. وقتي پدرم از پيشرفت در كارش پرسيد. گفت با چند دكتر خارجي صحبت كرده و اونها اظهار تمايل كردند كه منو ببينند. گفت كه بعضي نهادهاي مسيحي كه شنيدند نوزادي حرف ميزنه از بازگشت حضرت مسيح صحبت ميكنند و حتي بعضي از شبكه هاي جاسوسي بدجوري دارند دنبالم ميگردند. با شنيدن اين حرف مادرم شروع كرد به گريه و پدرم در حاليكه به من با محبت نگاه ميكرد منو بغل كرد و بوسيد. دكتر گفت كه حتي بعضي از سيركهاي معروف خارج از كشور به دنبال من ميگردند. از شنيدن اين حرف خيلي ترسيدم. حتي ترس از ختنه شدن در برابر ترسي كه از سيرك داشتم هيچ بود. بعد از مقداري حرف در اين مورد كه البته من هيچي حاليم نشد چون الآن دو مشكل بزرگ داشتم پدرم از دكتر خواست منو ختنه كنه و دكتر هم قبول كرد و قرار فردا را گذاشتند. شب خوابم نميبرد و هر چي به پدر ومادرم ميگفتم بابا از اينكار صرفنظر كنيد توي گوششون نميرفت. خيلي ناراحت بودم. فردا صبح كه شد پدر ومادرم با هزار التماس كه كاريت نداره منو بردند. هر چي جيغ زدم حاليشون نميشد. وقتي توي اطاق عمل پرستار كيرمو لخت كرد شروع كردم به فحش دادن،اما انگار دكتر به پرستارهاش همه چيز را گفته بود كه احتمالا موقع عمل جا نزنند و پرستارها با اينكه با تعجب نگاه ميكردند اماانگار نه انگار. بهتر است از اونموقع چيزي نگم ولي همينقدر بدونيد كه مردم. تنها چيزي كه الآن كمي باعث آرامش من ميشه فحشهاييه كه به اونها دادم. چون ميدونم ديگه فحشي نبود كه يادداشته باشم و به دكتر نگفته باشم.
وقتي اومدم خونه بخاطر جشن ختنه سوران من غوغايي بود. همه خوشحال بودند غير من. اينقدر درد احساس ميكردم كه نگو. حتي وقتي دختر عمه ام با اصرار كير من رو نگاه كرد بيشتر گريه ام گرفت. بااينكه بعد از مدتي كه خوب شدم خوشحال بودم كه حداقل از اين به بعد بهتر ميتونم هر كار دلم ميخواد بكنم.
شروع كرده بودم به تمرين تا راه برم. بايد كم كم ياد ميگرفتم. البته اگر راه ميرفتم ديگر نميتونستم بغل اين و اون باشم اما خوب چاره چي بود. مجبور بودم كه اينكارو انجام بدم. در همين احوالات بوديم كه انگار يكي از اون پرستارهايي كه موقع ختنه من، منو ختنه كرده بود تمام اين چيزها رابه يك روزنامه ميگه. و اين مسئله باعث شد تا هجوم خبرنگارها از تمام دنيا به خونه ما سرازير بشه. يكروز صبح بودكه با صداي ازدحام مردم جلوي خونه از خواب بيدار شديم. انقدر خبرنگار جلوي خونه ما پيدا ميشد كه انگار يك لشكر مورچه جلوي خونه مااومده. به اصرار اونها جلوي در اومدم. جمعيت تا منو ديدبه طرف من هجوم آورد و مجبور شدم برم داخل خونه. اما دوباره اينبار با همراهي پليس به جلوي خونه اومدم. يك ميز سخنراني نميدونم از كجا جلوي خونه مون ظاهر شده بود و تعداد زيادي ميكروفن روي اون به چشم ميخورد. در حاليكه ميترسيدم به اونجا برده شدم. برنامه اكثر شبكه هاي دنيا قطع شده بود تا از اين مسيح جديد فيلم گرفته بشه و بطور زنده براي مخاطبينشون پخش بشه. مجريان و گزارشكران تلويزيوني شروع كرده بودند به گزارش دادن كه آره الان در حضور مسيح عصر حاضر، نوزاد نابغه، هشتمين عجايب دنيا، انيشتين حلول كرده در جسم اين كودك و...هستيم و الآن قراره اين بچه امتحان بشه. در همين هنگام تعدادي ليموزين با شماره سياسي جلوي درخانه ما توقف كرد. اما جالب بود كه هيچكس ازآن پياده نشد يك لحظه ترسيدم نكنه ميخوان منو بدزدند.
با بلند كردن دست مجري برنامه همه ساكت شدند من چند روزي بودكه ميتونستم بشينم ياتاتي تاتي كنم. براي همين روي ميز جلوي ميكروفنها نشسته بودم و پدر و مادرم هم پشتم بودند. مجري برنامه با خواندن آياتي در مورد ظهور منجي جديد و بعد اينكه ايران به علت دارا بودن مردمي كه هر لحظه دعا ميكنند براي ظهور امام زمان، منتخب خداست مراسم را شروع كرد. در ابتدا از پدر و مادرم سوال كردند و اونها هم گفتند كه شگفت زده شدند و نميخواستند از اين مسئله كسي خبردار بشه و اينكه منو خيلي دوست دارند و دوست داشتند من يك بچه معمولي بودم. در آخر سوالات وقتي مجري صريحا ازشون پرسيد آيا واقعا بچه شما حرف ميزنه و اونها جوابشون مثبت بود يك لحظه همهمه اي كل جمعيت كه هر لحظه بيشتر ميشد را فرا گرفت. در اين لحظه مجري برنامه از پدر و مادرم خواست كه اجازه بدند با من صحبت كوتاهي! انجام بشه. ميترسيدم اما با اين وجود ساكت بودم. هنوز حرفي نزده بودم كه نشون بده من حرف ميزنم. مجري گفت:سلام، ميشه خودتون را معرفي كنيد؟ يك لحظه بيحركت شدم، ديگه حالا كه پدر و مادرم گفته بودند من حرف ميزنم ، نميتونستم بزنم زيرش چون براي اونها بد ميشد. براي همين سرم رابطرف ميكروفنها بردم و گفتم:سلام...با گفتن اين جمله جمعيت منفجر شد و بطرف من هجوم آورد. بعضيها گريه ميكردند. گروهي از انصار حزب ا... كه در گوشه اي تا چند لحظه پيش مات به من نگاه ميكردند شروع كردند به سينه زني و مهدي مهدي گويان سر و كله خودشون را به ديوار ميزدند. چند كشيش روي زمين نشسته و صليب ميكشيدند. اكثر مردم گريه ميكردند. خبرنگاران در گوشه گوشه دنيا خبرها را مخابره ميكردند. پيرزني از گوشه اي فرياد زد:من حاجتم رو از تو ميخوام. پليس سريعا منو به داخل خانه برد و تمام خانه را در محاصره خودش در آورد. درون خانه يكي از پليسها به طرف من اومد .گفت: به خدا گرفتارم. خودت ميدوني چه مشكلاتي دارم. خودت به فريادم برس و منو بوسيد و پستونكم را گذاشت تو دهانم. وقتي منو گذاشت زمين با نگاهي عاقل اندر سفيه پستونكم را تف كردم و بهش گفتم:باشه،خيالت راحت باشه. تااينو شنيد از خوشحالي غش كرد.
ناگهان صدايي از بيرون امد. همه به طرف پنجره رفتند و بيرون را نگاه ميكردند. خدايا چه ميديدم. رئيس جمهورمون بود. كه از ليموزينهاي سياهي كه چند دقيقه پيش اومده بودند پياده شد و به طرف تريبون رفت. همه ساكت شدند ميدونستند قراره اتفاق بزرگي بيافته. رئيس جمهور بلافاصله شروع به صحبت كرد. با اولين كلماتش همه گيج شدند. چون انتظار نداشتند مساله به اين مهمي بشه:با ظهور اين بچه كوچك در ايران، مشخص شد كه اسلام در مورد حضرت مهدي درست ميگفته و بالاخره حضرت مهدي در ايران ظهور كرده و به اين خاطر اين مساله در ايران رخ داده كه ماملتي هستيم كه منتظرايشان بوده ايم و... بعد از سخنراني او كه كف زدن حضار را در پي داشت ناگهان سر و صداي بلندتري بلند شد و اينبار از يكي از ليموزينها پاپ بود كه پياده شد و در همون ابتدا به طرف رييس جمهور ما كه چشمهاش چهار تا شده بود رفت و بعداز احوالپرسي به طرف خونه اومد و تا منو ديد دستمو گرفت و بوسيد.
بله. اونروز اتفاقات متعددي بود كه افتاد. و بعده م مشكل پشت مشكل بود كه پيش ميومد. مثلا آمريكا ميخواست به ما حمله كنه تا منو آزاد كنه يا اسراييليها ميگفتند مسيح تازه بدنيا اومده و... تموم اين اتفاقات اونقدر منو اذيت كرد كه حد نداشت تا اينكه اون ماجرااتفاق افتاد.
من انقدر مورد توجه بودم كه حدي براش قائل نبود. بخاطر بعضي مصلحتها قرار شده بود كه با هيچ خبرنگاري مصاحبه نكنم و در انزواي كامل به سر ميبردم. ما به يك قصر خارج از شهر منتقل شده بوديم و هيچ فردي به جز چند مورد از سياستمدارها اجازه ملاقات با من راپيدا نميكرد. بعضي وقتها از خودم بدم ميومد. دوست نداشتم مردم منو به اسم حضرت مهدي يا حضرت مسيح بشناسند. از طرفي ميترسيدم در صورت تكذيب، حوادث بدتري براي دنيا اتفاق بيفته. در همين روزها بود كه با خودم فكركردم چرا در اولين مصاحبه ،راستشو به مردم نگم. اينطوري هم بار سنگيني از روي دوشم برداشته ميشد و هم اين همه توي منگنه نبوديم. اما حيف كه فرصت نكردم.
يكروز كه در خواب بودم ناگهان سر و صدايي شنيدم.از بيرون و بعد از مدتي از در ورودي قصر صداي تيراندازي ميآمد. مادرم منو بغل كرد و درآغوش پدرم رفتيم. ميترسيدم وناخودآگاه به گريه افتادم. ناگهان در اطاق باز شد و عده اي سياهپوش به سمت ما آمدند و با پارچه اي آغشته به كلروفوم هر سه ما را بيهوش كردند. در آن لحظه چيزي نميفهميدم اما بعد از مدتي فهميدم كه ما را دزديدند. وقتي بيدار شدم يك روحاني بودايي را ديدم كه بااحترام با من صحبت ميكرد. از حرفهاي او متوجه شدم اين احمقها فكر كردند من بودا هستم كه در جسم اين كودك فاني حلول كرده...واقعا كه خنگ بودند. حتما اگر يك ميمون هم حرف ميزد درباره اش همين فكر را ميكردند. در همان ابتدا به آن الاغها گفتم كه اشتباه گرفتند. اما مگر حرف حاليشان ميشد؟ آنها ما را در قصري زيباتر از قصر قبلي جاي داده بودند و به زيارت من مي آمدند. هميشه فكر ميكردم فقط ما ايرانيها هستيم كه دنبال امامزاده براي ده مان ميگرديم. اما حالا ميديدم اين بودائيها دست ما را از پشت بسته اند. تلويزيوني كه در اختيار ما بود آخرين اخبار درمورد اينكه چقدر از ربايندگان اطلاعات جمع شده را نمايش ميداد ولي معلوم بود كه هيچ پيشرفتي در پيدا كردن ما نكرده اند. 2 نفر شياد گفته بودند كه مرا در آسمان شيلي ديده اند كه مشغول شاشيدن بودم و بعد باران آمده و براي همين تمام نيروهاي دنيا در شيلي به دنبال من ميگشتند. البته اين بوداييها هم ياد داشتند كه چطور از مانگهداري كنند كه پيدايمان نكنند. ديگر از دست اين بوداييها واقعا ذله شده بودم. هر روز چند روحاني بزرگ به ديدن من مي آمدند و آخرين گزارشات در مورد تجهيز سپاه بوداييان را برايم بازگو ميكردند. آنها ميخواستند تمام مردم دنيا را به مذهب بودايي دعوت كرده و اگر كسي نپذيرفت شروع به قتل عام كنند. با خودم فكركردم هر جاي دنيا بروم حتما همين وضع برايم پيش خواهد آمد. بعضي وقتها فكرميكردم چقدر بد شانس هستم كه اين ماجراها برايم اتفاق افتاده و حتي بعضي اوقات دوست داشتم كه يك بچه معمولي بودم.اما چاره چه بود حالا كه اينطوري بودم.
اتفاقاتي كه در زندگيم افتاده بود همه ناگهاني بود و ناخواسته برايم پيش آمده بود. خيلي فكر ميكردم بايد چيكار ميكردم كه از دست اينها راحت ميشدم؟ در همين فكربودم كه بعداز 2 ماه يكي از جاسوسان انگليسي بالاخره فهميد كه من در كجا نگهداري ميشوم و به كشورش خبر داد و انگلستان هم بلافاصله افكارعمومي را در جريان گذاشت. دولت چين به دولتي معروف شد كه جنگ طلب و وحشي است و شديدا محكوم شد تا نه تنها مرا پس بدهد بلكه تحريمهاي اقتصادي و نظامي ويژه اي راهم بپذيرد و اينطوري بود كه از آن زندان درآمدم.
قرار شد در يك ويلاي محافظت شده تحت نظارت سازمان ملل زندگي كنيم. چند پرستار در اختيار ما گذاشتند و من از بين آنها يك خوشگل مو بور چشم آبي هلندي راانتخاب كردم. هر روز او پيش من مي آمد و از من مواظبت ميكرد. چند روز اول وقتي مرا عوض ميكرد خيلي خوشم مي آمد و كم كم داشت كيرم شق ميكرد. اما بعد پيش خودم فكر كردم كه اينكار فايده اي ندارد و بايد به فكر چيزهاي مهمتري باشم. يكروز به او گفتم:ميتوني كير من را بخوري؟ با تعجب گفت:چرا بايد بخورمش؟
- براي اينكه با اينكارت عبوديت خودتو به من نشون ميدي و باعث ميشه به بهشت بري!
خوشبختانه باور كرد و با خلوص نيت شروع كرد برام ساك زدن. از اونروز به بعد دائم كيرمن تو دهانش بود.
يكروز چند تا شيخ بديدنم اومدند و خواستند منو امتحان كنند. ميدونستم اگر بخوام با اونها در هر موردي صحبت كنم حتما مچ منو ميگيرند. بنابراين بهشون عليرغم ميل باطني در همان ابتداي كار گفتم كه نه من حضرت مهدي هستم و نه هر كس ديگر. همشون شوكه شده بودند و نميدونستند چي بگند. اما بعد در ادامه حرفهام به اونها گفتم كه من ازطرف خدا به اونجاآمدم تادنيا راازبديها پاك كنم. و بعد انقدر از خوبيها و چيزهاي ديگر بهشون گفتم كه قبول كردند من حتما نشانه ديگري هستم از نشانه هاي ظهور. با اينكه دوست داشتم اين فكر رو از سرشون بندازم. اما چون خودشون دوست نداشتند غير اين فكر كنند موفق نشدم. كم كم به 2 سالگي ميرسيم و حرف زدن من ديگر آن جذابيت سابق را نداشت. اما از اونجايي كه معلومات بالايي داشتم كسي نميگفت نه اون دروغ ميگه. شيخها كمي با هم مشورت كردند و در آخر قرار گذاشتند كه من هم بايد شيخ بشم تا اسلام قدرتمندتر بشه. ازشون مهلت خواستم تا فكر كنم.وقتي رفتند از مادرم پرسيدم چيكاركنم و اون گفت: خودت بزرگي و ميدوني چي بايد بگي. اما عزيزم من ديگر حوصله دردسر كشيدن ندارم. فرداي اونروز كه شيخها بديدنم آمدند جواب دادم قبوله. اما هيچكس حق نداره به حرفهايي كه من ميزنم اعتراض كنه. من از يك روش ديگر براي هدايت مردم استفاده ميكنم.
فرداي اونروز در تلويزيون اعلام شد كه قراره من سخنراني كنم. تمام تلويزيونهاي دنيا قرارشد حرفهاي مرا بطور مستقيم پخش كنند و مفسران ديني حاضر شده بودند تا حرفهاي منو تفسير كنند. وقتي زمان مصاحبه رسيد خودم را براي يك حرف بزرگ آماده كردم. ميخواستم همه بدونند من به دنبال چي هستم. مجري برنامه ازمن پرسيد: شما دقيقا به چه ديني تعلق داريد و اصلا آيا شما دين جديدي آوردين؟ من جواب دادم: بله، من اصلا انسان نيستم. بلكه مغز من مغز يك موجود فضاييه كه فقط هدفم زاد و ولد انسانهاست. من ميخوام تعداد جمعيت مردم را بيشتر كنم تا مردم به هدف بزرگ برسند.
- منظور شما از هدف بزرگ چيه؟
-منظورم سكس تا حد جنونه. من ميخوام همه با هم سكس داشته باشند. اينطوري ديگه كسي مجبور به پنهان كاري نيست و ديگه كسي مجبور نيست در زندگي خودش، خودش را آدمي نشان ده كه اصلا دنبال سكس نيست. اما در واقعيت تمام فكر و ذكرش سكس باشه
- چرااين هدف را داريد؟
- چون ميدونم تمام مردم دنيا دنبال همين مساله اند. اما مجبورند كتمان كنند. در همين ايران خيليها هستند كه دوست دارند در يك دنيايي زندگي كنند كه هر كس را دوست دارند بكننداما نميتونند من براي رسيدن آنها به آن هدف آمدم.
اون روز خيلي حرفها زدم. حرفهايي كه بعد باعث غوغايي در جهان شد. در انتها همه قبول كردند كه ديگر نبايد به هم دروغ بگند. هر كس هر كسي را ميخواست بكند به او ميگفت. خيلي از مشكلات حل شد. ديگر كسي غصه كس نداشت، چون هر وقت ميخواست در دسترس بود. و اينطور بود كه دنيا متحول شد.
حالا من يك شيخ شدم. البته به من ميگند انيشتين ثاني. مدتهاست كه ما به سوي پيشرفت ميريم. مدتهاست كه دنيا به علم و دانشي رسيده كه هر كسي نميتونست تصور كنه و همه فقط به من يك چيز ميگند:متشكريم.
- خديجه : رحيم آقا تو بيلميري امروز چه روزيه ؟
- رحيم : والا فچ ميکنم روز جهاني مبارزه با محيط زيست ! ها ؟
- خديجه : يوخ بابا ! امروز ولرم تايمه !
- رحيم : ها ؟! ولرم تايم نمنه ؟!
- خديجه : بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه ! روز احساساته ! روز من و شوماست !
- رحيم : شوما کيه ؟! ها ؟! بچه بپر برو اون چاگو رو از آشپزخونه بيار ...
- خديجه : رحيم آقا شوما اصن به من هيـــــــچوقت توجه نميکني !
منم به خدا آدمم ! منم مثل شوما از بچگي بزرگ شدم !
حق مادري به گردن بچه هام دارم ...
- رحيم : ببين خديج من تا حالا چيزي کم گذاشتم !؟!
کوتاهي شده از قبال من ؟!
- خديجه : رحيم آقا امروز همه دوست پسرا واسه دوست
دختراشون کادو ميخرن شـــــــوما چرا نميخري ؟
- رحيم : آخه زن ! من چي کارت کنم ؟!
کدوم مردي واسه زنش سالي يه بار تولد ميگيره ؟
که من واسه تو ميگيرم ؟
- خديجه : اصن هر چي شوما بگي !
به ما ولرم تايم نيومده ... دستاتو بشور بيا شامتو بخـور !
- رحيم : سيکتير بابا !
-----
ولن تاين در رشت
- ماري : هوووي مرتيکه کون گنده تو خجالت نميکشي ؟!
- ممد آقا : خانوم جان حالا چرا عصباني ميشه مگه چي کار کردم ؟
- ماري : چي کار نکردي ؟! ميدوني امروز چي روزيه ؟
- ممد آقا : سالگرد افتتاح اولين خانه عفاف
? ستاره در رشت به مديريت شما ! درسته ؟
- ماري : نه الاغ ! امروز وولوون تاينه !
- ممد آقا : آهااااا پس بوگو زرت و زووورت تلفن با شما کار داره
قضيه سر چيه !!!
- ماري : به تو ربطي داره ؟
- ممد آقا : نه خانوم جان من گه بخورم که خودم عصارشم !
- ماري : خب کووو کادوت ؟
- ممد آقا : راســـــــــتش خانوم جان شرمنده ...
ميخواستم برات گردنبند بخرم ديدم عباس آقا خــــريده !
خواستم دستبند بخرم ديدم آقا هوشنگ خريده ...
دست رو هر چي گذاشتم يکي از همسايه ها گرفته بود ...
- ماري : نه بابا از تو بخاري بلند نميشه !
پاشو اون ?? کيلويي رو تکون بده اون موبايل منـــو
ور دار بيار يه زنگ بزنم به عباس شام بريم بيرون ...
- ممد آقا : چشم خانوم جان ... من شمارو بعد از خدا
به عباس آقا ميسپرم ... !!!
-----
ولن تاين در جواديه طهران
- بتول : آق ميتي ميدوني امرو چه روزيه ؟
- ميتي : دست کم گرفتي مارو مس که !
خب امروز سالگرد آزادي آق ميتي از زندون ديه !
- بتول : نه بابا ... امروز روز زيد بازاست ...
توام که امام زيد بازايي ... !
- ميتي : خدايي ؟! پس کثافتکاري داريم امشب !
- بتول : اول کادو آق ميتي ...
- ميتي : واستا ... بيگير اينو بپوش ...
خدايي کل مسجد شارو گشتم اينو پيدا کردم ...
از رنـگ سبز فسفري خوشت ميومد ديه ؟!
اينو بپوشي چه هولويي ميشي ! بترکونيم !
- بتول : ايول ! دمت فرت آق ميتي !
خداييش خيلي آقايي ! آخه کي ووولوووم تاين واسه
زيدش مايو سه تيکه ميخره ؟ ها ؟
- ميتي : دهـــه ! اين جاي تشکرته ان ترکيب ؟
ميخواي يه جوري بزنم تو لگنت که مثه اين مايو سه تيکه بشي ؟!
- بتول : اصن ميدوني چيه نخواستيم داداش ...
به ما اين غلطا نيومده ...
- ميتي : گو ميخوري نميخواي !
مگه منو تو چيمون از اين بجه سوسولا کمتره که
ووولووم تاين ميگيرن واسه هم ...
- بتول : باشه باااااا ! نمودي ...
- ميتي : آها ايول بده بياد .... جووووووووون !
برای خواندن مطالب پیشین شامل اس ام اس و جوک و......وارد آرشیو مطالب پیشین شوید
تركها آدم نميشند
پرده اول:گردهمايي ساليانه دانشمندان برتر جهان
۲دانشمند مشغول صحبت هستند.يكي ازآنها ايراني وديگري ژاپني است.
دانشمند ژاپني:كشورما به فن آوريهايي رسيده كه هيچ كشوري نميتواند به آن دست پيداكند.
دانشمند ايراني:خودت ميداني كه شماهركاربكنيد مابهترين مغزهاي دنياراداريم.
دانشمند ژاپني:شما؟ميخواهي بهت ثابت كنم كه مغزهاي شما پشيزي ارزش ندارند؟
توجه تمامي دانشمندان به اين بحث جلب شده است.همه دورآنها جمع ميشوند.
دانشمند ايراني:ثابت كن.ميدوني كه چرت وپرت گفتي.
دانشمند ژاپني:شمادرايران نژادي داريد به اسم ترك.اگربتوني زيرنظرهيئتي كه من ميفرستم يك ترك راآدم كني من حاضرم فرمول A۲را دراختيار كشورشمابذارم.
آه بلندي ازنهاد بقيه دانشمندان خارج ميشود.فرمول A۲مهمترين كشف امسال ژاپن بوده است.
دانشمندايراني:قبوله.
فرداصبح.
۲نفركاراگاه پشت يك ميز درحال صحبت بادانشمندايراني هستند.
كاراگاه اول:ميدونيد كه مامدتهاست داريم تلاش ميكنيم كه اين فرمول رابه چنگ بياريم.اگرشماموفق بشيد صرفه جويي اقتصادي عجيبي كرده ايم.احتمال موفقيت چقدراست؟
دانشمندايراني:مايك هفته فرصت داريم.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.فكرميكنم براي يك چنين كارآساني خيلي هم زيادباشد.
هرسه ميخندندوخوشحال باهم دست ميدهند.
پرده دوم:بيابانهاي اطراف شهراردبيل.
غضنفر درگوشه اي نشسته وبه گوسفندانش نگاه ميكند.يكي ازگوسفندان به طرفش ميايدو خودش رابه اوميمالاند.غضنفرميگويد:(رونالدو برو با بقيه بازي كن.برو.)گوسفند كه موهايش كچل شده است وكاملا شبيه رونالدو درست شده است ميرود تا با بقيه بازي كند.درهمين حين موبايل غضنفر زنگ ميزند.غضنفر گوشي رابرميدارد.
مادرغضنفر:غضنفرجان.مادر سلام كجايي؟
غضنفر:توصحرا.دارم به گوسفندها علف ميدم.
مادرغضنفر:مادرزودبياشهر.پسرعموت برات كارپيداكرده.گفته بهش بگين سريع خودشو برسونه.
غضنفر:برو من قهرم.دفعه قبل شغل كتك خوري فيلمهارابرام پيداكرده بود.
مادرغضنفر:خوب كاري كرده بود.مگه بدبود.الان پسرعموت روزي ۵۰۰ تومن درآمدداره.خاك توسرتو بكنند.
غضنفر ديگرچيزي نميگويد وباگوسفندان به طرف اردبيل به راه ميفتد.
پرده سوم:سازمان سنجش هوش.
بهترين دانشمندان ايراني دور ميزي نشسته اندوبه غضنفر نگاه ميكنند.غضنفر معذب است وهي دماغش را پاك ميكند وبعدبه موهايش ميمالاند.يكي ازدانشمندان مشغول گزارش دادن است:
دانشمند:ازبين ۵۰ نفر داوطلب ،ايشان به عنوان ترك برگزيده انتخاب شد.اواصالت خانوادگي دارد وازآزمونهاي مانمره صفر گرفته است.تنها مشكلي كه بوجودآمده اينست كه بهيچوجه دوست ندارد ازگوسفندش جدابشود.
رييس دانشمندان:عيبي ندارد.شايدبااستفاده ازهمين گوسفند بتوانيم پيشرفتي داشته باشيم.خوب آزمايشات از پس فردا شروع ميشود.به هيئت ژاپني بگوييد كه بيايند.مكان آزمايشات هم همين ساختمان است.طبق برنامه اي كه تهيه شده عمل ميكنيم.من هرروز منتظر گزارشات شماهستم.
تمام دانشمندان ازروي صندلي بلند ميشوند وبعدازاحترام گذاشتن خارج ميشوند.يكي از مامورين غضنفر رابلندميكند تابه اطاقش ببرد.
پرده چهارم:۲روزبعد.روزاول.
همه دانشمندان دراطاق نشسته اند.يكي اعلام ميكند:آزمايش شماره ۱.جمع آوري اطلاعات كلي وجزيي وتست معلومات عمومي.
يكي ازدانشمندان شروع به سوال پرسيدن ازغضنفر ميكند.
دانشمند:خوب سلام غضنفر جان.ديشب خوب خوابيدي.
غضنفر:راستش نه.ديشب اصلا خوابم نبرد.
دانشمند:چرا؟
غضنفر:آخه من عادت دارم هميشه قبل ازخواب گوسفندبشمرم تاخوابم ببره.اما چون فقط من ورونالدو بوديم مجبورشدم برم هي تورختخواب بخوابم بعدبگم ۱.بعدبلند شم برم رونالدو را بذارم اون گوشه اطاق وبرم بخوابم بگم ۲.بازبلند شم برم رونالدو رااونور بذارم بگم ۳.روي سقفم كه نميشد بذارمش.البته پنكه سقفي بودولي نردبون نبود.مجبورشدم تختو بيارم اينور..
دانشمند:خوب.خوب.بقيه اش رانميخوادبگي.بگوببينم تا كلاس چندم درس خوندي؟
غضنفر:تا كلاس بالا.
دانشمند:يعني چندم؟
غضنفر:آخه چندمش يادم نيست.ولي يادمه اون قديمها بابام،مدير نظافت مدرسه بود.همون موقعها بود كه تا كلاسهاي طبقه بالا ميرفتم وميومدم.
دانشمند:پس سوادنداري؟
غضنفر:الان همراهم نيست.نه.
دانشمند:چندتا خواهربرادريد؟
غضنفر:سه تا برادر.۱مادر.۱ پدر.
دانشمند:مگه قراربود چندتا پدرومادرداشته باشي؟بگو ببينم خواهرنداشتي؟
غضنفر بلند ميشود كه دانشمند رابزندكه مامورين جلويش راميگيرند.دانشمند اولي سريع به اطاق كناري پناه ميبرد.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.دانشمند دوم بعدازنشستن دوباره غضنفر روي صندلي مينشيند وميپرسد:چرا ميخواستي بزنيش؟اونكه چيزي نگفت.
غضنفر:چطور چيزي نگفت.واردمسائل ناموسي شد.اونم با خواهرام.
دانشمند:يعني اينقدرخواهراتو دوست داري؟
غضنفر:من خواهر ندارم.
دانشمند نگاه بدي به غضنفر ميكندوبعداز چند دقيقه ميپرسد:چه امكاناتي دوست داري دراين مدت دراختيارت قرار داده بشه؟
غضنفر:غذا.پول.رونالدو وتوالت.بيشتر نميخوام.
دانشمند:آفرين پسر قانعي هستي.
غضنفر:نه.پسرآقا قلي ام.
دانشمند:فعاليت علمي تابحال داشتي؟
غضنفر:بله گوسفند تاحالابه دنيا آوردم.يكبارم جلوم يك گاو زاييده.
دانشمنددومي درحاليكه مبهوت شده است بلندميشود.ويك دانشمند ديگرجايش راميگيرد.
دانشمند:ازچه غذايي خوشت مياد؟
غضنفر:نان بربري.
دانشمند:به نظرتو نقطه قوت جامعه بشري چيه؟
غضنفر:پاهاشونه.اگرپانداشتيم به هبچ چيزي نميتونستيم قوت كنيم.
دانشمند:معلومات عمومي ات در چه سطحيه؟
غضنفر:درسطح دريا.
دانشمند:درجنگ خليج،تقصيركار آمريكا بودياعراق وياكويت؟
غضنفر:تقصيركار پدرومادرشون بودندكه خوب تربيتشون نكرده بودند.وگرنه بچه شون اينقدربي ادب ازكاردرنميامد.
دانشمند:بن لادن راميشناسي؟
غضنفر:نه.ازاين سوپر محله مون ولي اگربپرسيد ميشناسه.چون همه ازش نسيه ميبرند.
دانشمند:تابه حال ورزش كردي؟
غضنفر:بله.فوتبال وبوكس.
دانشمند:آفـــرين.پس ورزشكاري.توي چه پستي بازي ميكردي؟
غضنفر:توي فوتبال توپ جمع كن بودم.توي بكسم،كيسه بوكس.
دانشمند محكم بادست به پيشاني خودش ميزند.
غضنفر:درميزنند.يكي بره درو بازكنه.
دانشمند:درنزدند.بشين سرجات.
غضنفر:اين همون مزاحمه است كه تواردبيل معروف شده.توي اكثر خونه ها مياددرميزنه وفرار ميكنه.
بااشاره دانشمند غضنفر رابه اطاقش راهنمايي ميكنند.دانشمند ميگويد:من تعجب ميكنم اين موجود چطور زندگي ميكنه.امشب به اطاقش امواج موردنظر رابتابونيد.
يكي ازدانشمندان:قربان گوسفندش راهم ببريم.آخه بدون گوسفندش هيچ جا نميره.
دانشمند:به درك.ببريد.بذاريد اونم موج بخوره.
پرده پنجم:روز دوم.
يكي ازدانشمندان:جلسه آغازميشود.موضوع اين جلسه:تست هوش.
غضنفربه داخل اطاق ميايد.دانشمند اول روبرويش مينشيندوشروع به سوال پرسيدن ميكند.
دانشمند:سلام غضنفر.دوست داري ادامه بديم؟
غضنفر:مگه داشتيد چكارميكرديد؟آره بكنيد منم نگاه ميكنم.
دانشمند يك قورباغه،يك سوسك ويك لاكپشت جلوي غضنفرميگذاردوبعدميگويد:خوب.كدوم يكي ازاينها توي اكثر خونه ها پيدا ميشند؟
غضنفر مات به لاكپشت مشغول نگاه كردن است.بعدازچندثانيه ناگهان ازجايش ميپردو ميگويد:ديديد؟سرش غيب شد.
دانشمند:مگه تاحالا لاكپشت نديده بودي؟
غضنفر:چراقربان ديده بودم.
دانشمند:پس چراتعجب كردي؟
غضنفر:ايلده آخه تاحالا دقت نكرده بودم.
دانشمند حيوانها رابرميدارد وبه غضنفر ميگويد:۴ تاحيوان نام ببركه اينها تخم ميگذارند.
غضنفر:مرغ.اردك بوقلمون.هندوانه.
دانشمند:هندوانه هم تخم ميگذاره؟
غضنفر مقداري تخمه هندونه ازجيبش درمياورد وميگويد:آره.اينم شاهدش.
دانشمند:وقتي ميري دستشويي خودتو با چي ميشوري؟
غضنفر:باآفتابه.
دانشمند:با آفتابه؟پسرجان بايد ميگفتي باآبي كه توي آفتابه است.حالا بگو ببينم ميدوني چطور ازآفتابه استفاده كني؟
غضنفر:بله ميدونم.باهاش توي دستشويي خودمون راميشوريم.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.سرسفره به عنوان پارچ ازش استفاده ميكنيم.هروقت خرمون آب نخورد به زور سرشو ميكنيم توي دهنش تابخوره و…
دانشمند:خيلي خوب بسه ديگه نميخوادبگي.(يكي ازدانشمندان كه حالش به هم خورده به سمت دستشويي ميرود تا استفراغ كند.)
جلسه به هم ميخورد.يكي ازدانشمندان غضنفر راميبرد تادراطاق امواج زيرموج باشد.يك نفرميگويد:اينوكه ميبينم روزي ۱۰۰ بار خداراشكرميكنم.
پرده ششم:روزسوم.
يكي ازدانشمندان:جلسه آغاز ميشود.گزارش فعاليتها در۲ روز گذشته بدين شرح است:
۱.موج پاشي مغزي به غضنفروگوسفندش.
۲.تحقيق درباره خلاقيات وميزان هوش غضنفر.
۳.آزمايش برروي غضنفر ورسم نمودارهاي مغزي ازوي.
يكي ديگرازدانشمندان غضنفر وگوسفندش رامياورد.وديگري جلوي او مينشيند.
دانشمند:سلام غضنفر جان.خوب ديشب چطوربود.بازم نتونستي خوب بخوابي؟
غضنفر:راستش نه.ميدونيد كه عادت دارم گوسفند بشمرم.
دانشمند:حتما باز جاي رونالدو راعوض ميكردي؟
غضنفر:نه.يك راه حل جديد پيداكردم.
دانشمند:چه راه حلي؟
غضنفر يك گچ از جيبش بيرون مياوردوميگويد:عكس رونالدو راهمه جا كشيدم.اينجوري تونستم راحتتر از پريشب بخوابم.
دانشمند:خوبه.راه حل جالبي بود.به عنوان اولين سوال من يك كلمه ميگم.توبعداز من اولين چيزي كه به نظرت اومدبگو.
غضنفر:چشم.
دانشمند:كبريت.
غضنفر:گوسفند.
دانشمند:آبگرمكن.
غضنفر:گوسفند.
دانشمند:آسمانخراش.
غضنفر:گوسفند.
دانشمند:چراهمش گوسفند؟چيز ديگه اي به نظرت نمياد؟
غضنفر:آخه فقط رونالدو جلوم نشسته.چيز ديگه اي غيراون نميبينم.
دانشمند:خيلي خوب ادامه ميديم.گوسفند.
غضنفر:رونالدو.
دانشمند:رونالدو.
غضنفر:گوسفند.
دانشمند بلندميشود كه غضنفر رابزند كه بقيه جلويش راميگيرند.دانشمند درحاليكه شديدا توي سر خودش ميزند به بيرون اطاق برده ميشود.يك دانشمند ديگر جلوي غضنفر مينشيند.
غضنفر:من قهرم.شماهمش منو اذيت ميكنيد.
دانشمند:نه عزيزم.مهم نيست.به اين سوال جواب بده.اين چندشب وقتي ميخوابي چيزي به نظرت نمياد؟
غضنفر:چرا.وقتي ميريم تواطاق،تا شما اون نورهاي عجيب غريب را ميتابونيد رونالدو بلند ميشه وروي صندلي مي نشينه.
دانشمند:بله ما متوجه شديم كه گوسفندت دربرابر امواج واكنش نشون ميده.اين ازتاثيرات گاما اف پنجه.
غضنفر:ها؟
دانشمند:هيچي؟درخودت چي؟آيا تاثيري داره؟
غضنفر:بله دستشوييم ميگيره.آخه شبها شمادررا قفل ميكنيد.
دانشمند:پس اين چندشب چكارميكردي؟
غضنفر:راه حل پيدا كردم.
دانشمند:چه راه حلي؟
غضنفر:يك دستگاه هست تواطاق من كه ازش همون چيزها مياد بيرون.يك قفسه داره.من همونجا دستشويي ميكنم.
تمام دانشمندان لحظه اي به صورت هم نگاه ميكنندوبعديكهو بلندميشوندوبه اطاق بغلي كه اطاق غضنفر است ميروندودستگاه راباز ميكنند.بوي گندي بلند ميشود.يكي ازدانشمندان ميگويد:حالا چطور دوباره راهش بندازيم.كلي قيمتش بود!
غضنفر:نميخواد عجله كنيد.آقايون همه صف ببنديد.دستشويي به همه ميرسه.اول كسانيكه وضعشون اضطراريه برندتو.آفتابه نداره.بذاريد وقتي اومديد بيرون توظرفشويي آشپزخانه خودتون رابشوريد.
يكي ازدانشمندان:فاتحه ظرفشويي راهم كه خونده.
يك دانشمندديگر:چندروز بود كه همونجا ظرفهارامي شستيم.همه مون كثافتهاشو خورديم.
دانشمندان غضنفر راداخل اطاق ديگري ميندازندوبعدازبردن دستگاه ازاطاقش دررا قفل ميكنند.
پرده هفتم:روزچهارم.
غضنفررامياورند.تاروي صندلي مينشيند ميگويد:ديشب هم خوب نخوابيدم.
دانشمند:خوب اشكالي نداره.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.ترتيبي داديم يك تلويزيون تو اطاقت بذارند كه همش عكس گوسفند توش نشون بده.
غضنفر:ديگه لازم ندارم.راه حل پيدا كردم.
يكي ازدانشمندان:بازاين راه حل پيداكرده.
دانشمند:خوب بگو چه راه حلي؟
غضنفر:بارونالدو ميشينيم انقدرحرف ميزنيم تا خوابمون ببره.
دانشمند:مگه گوسفندها هم حرف ميزنند؟
غضنفر:رونالدو وقتي شب اون چيزها راروشن ميكنيد حرف ميزنه.
يكي ازدانشمندان:چرت وپرت ميگه.ولش كنيد.بقيه سوالات رابپرس.
دانشمند:ميدوني كه اگر تودرآخرهفته نمره قبولي رادرامتحانات ژاپنيها نگيري ماچه چيزي رااز دست ميدهيم؟
غضنفر شانه هايش رابالا ميندازد وچيزي نميگويد.
دانشمند عصباني ميشودوغضنفر راتكان ميدهدو ميگويد:پس عِرق ملي ات كجاست؟وطن پرستي توكو؟
غضنفر:چراهرچي گم ميشه ازمن ميخواهيد؟به من چه.من برنداشتم.
بقيه دانشمندان ،دانشمند عصباني راساكت ميكنند.يك نفرديگر جلوي غضنفر مينشيند.
دانشمند:شغلت چوپاني بودديگه؟
غضنفر:پاسباني ۲۴ ساعته ازگوسفندان مردم.
دانشمند:آهان.بله.ببينم چندتا گوسفندداري؟
غضنفر:اول ۲۵۰ تا داشتم.اماحالا ۲۰۰ تادارم.
دانشمند:گوسفندهات تلف شدند؟
غضنفر:نه عاشق شدند.
همه دانشمندان باهم:عاشق شدند؟!!!!
غضنفر:آره.يك گوسفند سياهه ميومد كه دندونهاش تيزبودهردفعه يكيشون باهاش ميرفت.همينطور كم شدند.تااينكه يك روز سگم گوسفند سياهه راگرفت وكشت.انقدرسگم رازدم تا مرد.
دانشمند:سگت گرگه راكشته.اونوقت تو كشتيش؟
غضنفر:آخه اگراون گوسفندها باگوسفند سياهه ازدواج ميكردند حسابي بچه دار ميشدند ومن پولدار ميشدم.اين سگه اما نگذاشت.
دانشمند بادست روي پيشاني خودش ميزند.
غضنفر:درميزنند.
دانشمند:بچه جان.درنزدند من بودم.
غضنفر:ايلده دفعه قبل هم همينو گفتيد كه مزاحمه فرار كرد.
دانشمند:بيا بگذريم.ازپدرومادرت بگو.پدرت چكارميكنه؟
غضنفر:من كه الان كنارش نيستم از كجا بدونم داره چكار ميكنه؟
دانشمند:مادرت خانه داره؟
غضنفر:نه.مادرم خانه نداره.خونه مال بابامه.
دانشمند:توميدوني كه هيچي نميفهمي؟پسرجان آدم اينقدراحمق؟
غضنفر ازيكي ازدانشمندان ميپرسد:احمق فحشه؟
دانشمند به معني بله سرتكان ميدهد.غضنفر بلندميشود ودادميزند:(ناموسم را دزديدند.)وبعد به دانشمند حمله ميكند درحاليكه پشت سرهم ميگويد:چرافحش ناموسي دادي؟چرا؟اگربه پدرومادرم فحش ميدادي اينقدرناراحت نميشدم.چرافحش ناموسي دادي؟
جلسه به هم ميخورد.
پرده هشتم:روزپنجم.
غضنفررامياورندويك دانشمند جلويش مينشيند.
دانشمند:سلام غضنفر.ميخوام جلسه راآغاز كنيم.
غضنفرچيزي نميگويد.
دانشمند:سلام كردم غضنفر جان.چرا جواب نميدي؟
غضنفر بازهم چيزي نميگويد.يكي ازدانشمندان كه غضنفرراآورده ميگويد:از صبح حرف نزده.نكنه امواج بلايي سرش آورده.
يكي ازدانشمندان به سراغ غضنفر ميرود تا بلندش كند وبه آزمايشگاه ببرد كه ناگهان غضنفر ميگويد:من قطعنامه صادركردم.
همه دانشمندان:قطعنامه؟!!!!
غضنفرازجيبش كاغذي رابيرون مياورد وبه دانشمند ميدهد وميگويد:بخوان.
دانشمند:توكه سوادنداشتي.
غضنفر:من گفتم رونالدو نوشت.
يكي ازدانشمندان:بازشروع شد.من ميگم فردا گوسفندشو بخوريم.
دانشمند شروع به خواندن قطعنامه ميكند:ازطرف غضنفر به همه اين آدمهاي ديوانه.
۱.ازاين به بعد كسي حق دادن فحش ناموسي وحرف بدزدن ندارد.همه اول بايد بيايند ودست من راماچ كنندوگرنه جواب هيچكس رانميدهم.
۲.من خسته شدم بسكه شماپرسيديدومن جواب دادم.ازاين به بعدجاها عوض.
۳.اصلابريم فوتبال بازي كنيم.چندوقته توپ جمع كني نكردم.
۴.اين يارو كچله نبايد اينقدر وول بخوره.
۵.دستشويي رابرگردانيد.مردم بسكه تو تلويزيون دستشويي كردم وآنتنش رفت تو كونم.
۶.نميدونم چرا تلويزيون خراب شده.درستش كنيد.
ادامه اين جملات نوشته رونالدو گوسفند غضنفراست:
لطفا به من كمك كنيد ومرااز دست اين ترك ديوانه نجات دهيد.من ميفهمم.
همه دانشمندان قاه قاه ميخندند.يكي از دانشمندان ميگويد:غضنفر اين تيكه آخرو خيلي خوب اومدي.واقعا كه شما تركها جوكيد.
غضنفر:خواهش ميكنم.دست شمادردنكنه.اصلا بي خيال قطعنامه.بيان دوباره سوال كنيد.
دانشمند:خيلي خوب .بگو ببينم چرا توتلويزيون دستشويي ميكردي؟
غضنفر:اين راه حل جديد من بود.آخه تلويزيون توش آب داشت نشون ميداد.يك رودخانه بود.من گفتم همونجا دستشويي كنم حتما آب ميشوره وباخودش ميبره.
دانشمند:اين راه حلها ازكجا به ذهنت ميرسه.
غضنفر:به خداازهيچ جا.من نه اهل تقلبم نه توي دفترم تقلب نوشتم.نميدونم بعضي وقتها چطور ميشه مغزم به كارميفته.
دانشمند:پس قبول داري كه باقي اوقات مغزت كارنميكنه؟
غضنفر:مغزم كه هيچوقت كارنميكنه.وگرنه من تا بحال حتما صداي كاركردنشو شنيده بودم.ميدونيد!ما كنارخونه مون يك كارخانه است.هروقت كارميكنه همه ماصداشو ميشنويم.امامغزمن هيچوقت كارنميكنه.چون هميشه ساكته.
دانشمند:غضنفر خيلي خري يعني چي؟
غضنفر:يعني گوشهات درازه.
رييس دانشمندان به دانشمندي كه سوال ميپرسد:لطفا دستش ننداز.فقط سوالهاي طرح شده راازش بپرس.
يكي ازدانشمندان:بذاريد انتقاممون راازش بگيريم.
بقيه دانشمندان:راست ميگه…راست ميگه.
غضنفر:بدبختها.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.من اصلا پول ندارم كه ميخوايد ازم بگيريد.چه برسه انتقام.(زبانش رادرمياورد.)
يكي ازدانشمندان:ديديد چه حركت زشتي انجام داد؟
يكي ديگرازدانشمندان:آره.بهانه دستمون داد.
غضنفر دستش را دردماغش ميكندوخِل بزرگي درمياورد وميگويد:هر كي نزديك بياد اينو ميمالونم بهش.
رييس دانشمندان:بشينيد ببينم.آقايون اينكارها ازشماها قبيحه.غضنفر برو دستتو بشور.
يكي از دانشمندان:توروخدا.فقط يك نيشگون.
غضنفر:من نميتونم برم دستمو اون تو بشورم.
دانشمند:چرا؟نكنه بازخودتو رفتي اون تو شستي؟
غضنفر:نه.اماچندروزي بودكه حمام نكرده بودم.رفتم اون تو حموم.
رييس دانشمندان تلفن رابرميدارد وآشپزخانه راميگيرد:الو آشپزخانه.لطف كنيد ظرفهايي كه ديشب شستيد دوباره بشوييد.بله همه شون را!
غضنفر را ميبرند.
پرده نهم:روز ششم.
غضنفر رامياورند.غضنفر همينطور كه ميايد مشغول رقص است.يكي ازدانشمندان جلويش مينشيند.
دانشمند:سلام غضنفر.بگوببينم چرااينقدر خوشحالي؟
غضنفر:عروسي مامانمه.
همه دانشمندان ميخندندودانشمند ميپرسد:توازكجا فهميدي؟توكه توقرنطينه بودي.
غضنفر:خوابشو ديدم.ديدم مامانم بامردهمسايه ازدواج كرد.البته ميگند خواب ترك چپه.
دانشمند:اون خواب زنه كه چپه.
غضنفر:نه خواب منم چپه.مثلا يك بار ديدم اون آقاهه كه ريشش شبيه بز مش اسدالله است مرده.فرداش تولدش بود.همه تون داشتيد كيك ميخورديد.
دانشمند:پس جريان چپ بودن و راست بودن خواب راميفهمي؟
غضنفر:نه.
دانشمند:بگذريم..
غضنفر:ازكجا؟بالاخره كي قراره بگذريم كه هي ميگيد ونميريم.
دانشمند:غيرازچوپاني شغل ديگري هم تابه حال داشتي؟
غضنفر:آره شغل كه خيلي داشتم.مثلا قبلا چاه عميق ميزدم.
دانشمند:خوب توضيح بده.چطور چاه عميق ميزنند.
غضنفر:هيچي اينقدر زمين را ميكنيم تابه آب برسيم.
دانشمند:واگربه آب نرسيديد؟
غضنفر:هيچي.ته چاه ميشاشيم اونوقت به صاحبكار نشون ميديم ميگيم آبه.
دانشمند پوزخندي ميزندوميگويد:اونم باورميكنه؟
غضنفر:براي چي باورنكنه؟يك كم ازآب چاه را ميخوريم اونوقت ميفهمه كه آبه.
دانشمند:ازدستشوييهاي خودت ميخوري؟!
غضنفر:آره ديگه.آب چاه شده.مگه ازچاه نمياد؟
دانشمند:خوب اگرفرداش ديگه آب نيومد چي؟صاحب چاه نميفهمه كه سرش كلاه گذاشتيد؟
غضنفر:اون ديگه مشكل مانيست.ماچاه راصحيح وسالم تحويلش داديم.
دانشمند:غضنفر فرداآخرين روزي است كه ماتورا دراختيار داريم.پس فردا مابا هم به جلسه اي دركشور ژاپن ميرويم تاتوراامتحان كنند.تمام خبرنگاران دنيااونجا جمع هستند.خواهش ميكنم امروزه راآدم باش.تا بتونيم فردا درمورد حرفهايي كه بايد بزني بهت آموزش بديم.
غضنفر:خوب همين امروز بديد.لازم نيست تافردا صبر كنيد.من همين الان گشنمه.
دانشمند روبه بقيه دانشمندان:فكرميكنم ماتوي اين طرح شكست خورديم.اين هيچي نميفهمه.
رئيس دانشمندان:نميشه.آبرومون ميره.اگرتوي اون جلسه كم بياريم فرمول به اون مهمي راهم ازدست داديم.
يكي ازدانشمندان:قربان فايده اي نداره.بهتره ادامه نديم.ما شش روزه كه داريم روي اين كار ميكنيم وگاما اف پنج بهش ميتابونيم اگرميخواست خوب بشه تا الان شده بود.
رييس دانشمندان اشاره اي ميكند وغضنفر راميبرند.
پرده دهم:شب همان روز.
۲نفرازدانشمندان صورتشان رابانقاب پوشانده اند وباچوب وچماق پشت اطاق غضنفر ايستاده اند.
دانشمند اولي:به درك.حالاكه نتونستيم آدمش كنيم حداقل انتقاممون راازش ميگيريم.
دانشمند دومي:ولي اگررئيس خبردار بشه ناراحت ميشه!
دانشمند اولي:رييس هم ته دلش به اين كارراضيه.فقط مواظب باش به سروصورتش نزني چون توي امتحان ديده ميشه وهمه ميفهمند زديمش.
دانشمند دومي:چه فايده.مگه خودش نميگه؟
دانشمند اولي:غضنفر بگه؟اون؟اونكه چيزي حاليش نميشه.بهش ميگيم رعدوبرق بهش زده.
هردودرراباز ميكنندوميخواهند به غضنفر حمله كنند كه رونالدو جلويشان ميپرد.
رونالدو:خواهش ميكنم من رانجات بدهيد.مردم ازدست اين ابله.من ميتونم حرف بزنم.
دانشمندان شوكه مي ايستند وبه رونالدو نگاه ميكنند.دانشمند اولي ميپرسد:توواقعا حرف ميزني؟
رونالدو:نه تنها حرف ميزنم بلكه ميتوانم بنويسم،بخوانم وپيچيده ترين مسائل رياضي راحل كنم.مگرشما خودتان درامواج اينها رابراي من ارسال نميكرديد.
دانشمند دومي:اما ما اونها را براي غضنفر ارسال ميكرديم.
رونالدو:غضنفرهيچي ازاونها نميفهميد.اماروي من تاثيرداشت وبه مرور اين شدم كه ميبينيد.
دانشمندان بي خيال زدن غضنفر ميشوند ودست رونالدو راكه حالا مثل آدمها راه ميرود ميگيرند وبه طرف اطاق رئيسشان به راه ميفتند.
پرده يازدهم:ژاپن.جلسه امتحان غضنفر.
تمام خبرنگاران جمع شده اند ودارند از غضنفر درحاليكه دست فردي نقاب پوش راگرفته ودرحال واردشدن به جلسه است عكس ميگيرند.يكي ازژاپنيها كه مجري مراسم است ازرئيس دانشمندان ميخواهد تادر ابتدا فعاليتهاي گروه خودراشرح بدهد.
رئيس دانشمندان ايراني:با سلام وعرض خسته نباشيد به تمام حضار محترم.همانطور كه ميدانيدبه مايك هفته فرصت داده شده بود تايك ترك راآدم كنيم.ودرعوض جناب پروفسور هاشي موتوتوش فرمول A۲ را كه خودشان كشف كرده بودنددراختيار ماميگذاشتند.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.مابعداز ۳روز جستجو توانستيم يك ترك پيداكنيم كه هيچي نميفهميد.البته گزينه هاي زيادي براي انتخاب داشتيم اماميخواستيم اين انتخاب كاملا تصادفي وعلمي باشد.بهرحال بعداز سه روز ما عكس آقاي غضنفر را منتشركرديم.ازآن روزيك هفته ميگذرد واكنون زمان گرفتن آزمون ازايشان است.نكته اي كه حالا بايد به آن اشاره كنم اينست كه ماباامتحان گرفتن كشوردوست ژاپن ازآقاي غضنفرمشكلي نداريم.اما كشف بزرگ ديگري كرديم كه حاضريم آن رابه جاي آقاي غضنفر دراختيارشما بگذاريم.
همهمه اي درسالن ميپيچد.دانشمند ژاپني ناراحت است وميخواهد ازجايش بلند بشود كه بقيه نميگذارند.دانشمند حرفهايش راادامه ميدهد:اين كشف بسيار مهمتر ازآدم كردن يك ترك وحتي فرمول A۲است.با اين وجود به دليل همكاري ودوستي كه ميخواهيم بين دوكشور بوجود ميايدآن رادراختيار شماقرار ميدهيم.
همه دست ميزنند.دانشمند ژاپني به دانشمند ديگري ازوطن خودش ميگويد:نتوانستند ترك راآدم كنند.اگرديديم اختراعشون ارزشش كمتره،بلندميشيم وميريم تاآبروشون بره.(وبااين فكرلبخندي شيطاني ميزنند.)
دانشمندايراني به سمت فرد نقاب پوش ميرود ودريك لحظه نقاب رااز صورت او پايين ميكشند.رونالدو ظاهر ميشود.آه بلندي ازسينه حاضرين بيرون ميايد.عكاسان چندثانيه بي حركت مي مانند وبعد بطوروحشيانه اي شروع به عكس گرفتن ميكنند.رونالدوكه كت وشلوارتيره پوشيده وكراوات زده به پشت تريبون ميرود.
رونالدو:باسلام.بله تعجب نكنيد من يك گوسفندهستم.اين تاثيرات تلاش شبانه روزي تيم تحقيقاتي ايراني است كه توانستند ازيك حيوان يك دانشمند جديد بسازند.اينجانب نه تنها ميتوانم حرف بزنم وماننديك انسان عمل كنم،بلكه درآخرين تست هوش كه ازمن گرفته شده داراي بالاترين حدود هوشي بودم.اكنون از دانشمندان كشور ژاپن ميخواهم تا اگر آماده هستند سوالات خودشان راطرح كنند.
دانشمندان ژاپني كه شوكه شده اند بلندميشوند وشروع به پرسيدن ميكنند.رونالدو به تمام سوالات جواب ميدهدوحتي بعضي نظريات هم ارائه ميدهد كه بسيارمورد توجه قرارميگيرد.بعد ازحدود سه ساعت امتحان پايان مي يابد و رونالدو كه به شدت تشويق ميشود،روي صندلي مينشيند.غضنفرميخواهد مقداري علف به او بدهد كه رونالدو اشاره اي ميكند وچند مامور غضنفر راسريعابه داخل ماشيني مخصوص برده وزنداني ميكنند.درپايان مراسم ايران فرمول A۲ را بدست مياورد.
پرده دوازدهم:روستاي ترك آباد.
غضنفرنشسته وبراي خانواده وفاميلش ماجراراتعريف ميكند.پسرعموي غضنفر بعدازشنيدن حرفهاي اوميگويد:يعني به رونالدو به جاي توجايزه دادند؟عجب مردم احمقي هستندها!
مادرغضنفر:ازقديم الايام همينطوربوده.هيچكس نميفهمه ماتركها عجب آدمهاي باهوشي هستيم.قدرمون رانميدونند!!!
عموي غضنفر:منم توگله ام يك مارادونا دارم.ميگم شايد اونم ببرم به من جايزه بدهند؟
مادرغضنفر:حالا بگو رونالدوراچندفروختي؟
غضنفر:دزديدنش.گفتند گنجينه ملي وازاين حرفهاست.پول هم بهم ندادند.
عموي غضنفر:پسربدو بيلوبرداربيار.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.شايدتوزمين ماهم گنج پيدابشه.مگه زمين ماچي اززمين غضنفر كم داره؟
مادرغضنفر:اون آقا عينكيه كه ميگفتند دانشمنده چي؟اونم بهت پول نداد؟
غضنفر:نه تازه آخرش منوخم كرد ونفري يك دركوني هم بهم زدند.اينها اشكال نداشت.دلم شكست كه رونالدو بهم جفتك زد.
مادرغضنفر:ازقديم همين بوده.اين گوسفندها وفاندارند.آخرش بهت خيانت ميكنند.
پسرعموي ديگر غضنفربدو بدو وارد ميشود وميگويد:بابا!بابا!بره سفيده تو،گوسفندسياهه برد.
همه صلوات ميفرستند وشروع به تبريك به عموي غضنفر ميكنند.عموي غضنفر ميگويد:خواهش ميكنم.خواهش ميكنم.اينم عاشق شد.تواين هفته اين سوميه.ايشاا…گوسفندهاي شماهم عاشق بشند.
مادرغضنفر به غضنفر:خيلي خوب ديگه پاشوبرو گوسفندهاتواين مدت پسرعموت نگه ميداشت.تازه بيست تاشون هم عاشق شدند.
غضنفر:خوبه.حداقل اين مدت گوسفندهام به من سود رسوندند.
غضنفرفرداي آن روز با گوسفندانش به صحرا ميرود
